پروفایل نویسنده

آرشیو مطالب

کلیه مطالب این وبلاگ

طراح قالب : آی تم

















دلنوشته های من








بیا تمامش کنیم....همه چیز را....

که نه من سد راه تو باشم و نه تو... مجبور به ماندن... نگران نباش...

قول میدهم کسی جای تو را نمیگیرد...

اما فراموشم کن... بخند... تو که مقصر نبودی...

من این بازی را شروع کردم خودمم تمامش میکنم...

میدانی؟؟؟؟ گاهی.... نرسیدن زیباترین پایان یک عاشقانه است بیا به هم نرسیم.

جمعه بیست و یکم شهریور 1393 18:19 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


روی سنگ قبرم بنویسید:::: اگه تنها نبود، شاید اینجا قبری نبود!!!!!! روی سنگ قبرم بنویسید:::: اگر دلیلی بود،اکنون پیش شما بود!!!!! بنویسید::::: اگه معرفت بود شاید بیشتر از اینا میموند!!!!! بنویسید::::: گریه نکنید!!!!!! اون روزایی ک اون گریه میکرد شما کجا بودید؟؟؟ بنویسید::::: تو این قبر فقط ی مشت خاطره دفنه!!!!!! بنویسید:::::: روحشو با کالبد شکافی خاطراتش آزار ندید!!!!! بنویسید::::: غصه هاش فقط تو قصه ها بود و قصه هاش فقط مال کتابا!!!! بنویسید:::::: تنها بود ولی کسی رو تنها نذاشت!!!!! بنویسید:::::: آخرش اون لحظه ای ک میخواستین فرا رسید....... رفت واسه همیشه.....

جمعه بیست و یکم شهریور 1393 18:16 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


ﮐﻮﺩﮐﯽ 7ﺳﺎﻟﻪ ﻣﺎﺩﺭﺷﻮ ﺑﺮﺩ ﺑﯿﻤﺎﺭﺳﺘﺎﻥ , ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ :

ﻣﺎﺩﺭﺕ ﻣﯿﻤﯿﺮﻩ!

ﺑﭽﻪ ﮔﻔﺖ: ﮐﯽ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ﺩﮐﺘﺮ ﮔﻔﺖ: ﭘﺎﯾﯿﺰ !!!

ﺑﭽﻪ ﮔﻔﺖ : ﭘﺎﯾﯿﺰ ﮐﯿﻪ؟؟

ﮔﻔﺖ ﻭﻗﺘﯿﮑﻪ ﺑﺮﮔﺎﺍﺍ ﻣﯿﺮﯾﺰﻥ .

ﺑﭽﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﺧﻮﻧﻪ ﻧﺦ ﻭﺳﻮﺯﻥ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺗﻤﺎﻡ

ﺑﺮﮔﺎﯼ ﺷﻬﺮﻭ ﺑﻪ ﺩﺭﺧﺘﺎﺍﺍﻥ ﺑﺪﻭﺯﺩ

جمعه بیست و یکم شهریور 1393 18:14 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


وقتی خاکم میکنید...

دوپاکت سیگار،درون قبرم بگذارید...

شب اول قبر بحثم باخدا طولانی خواهدشد!!!

جمعه بیست و یکم شهریور 1393 18:13 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


ﺩﺭﮐــﺖ ﻣﻴــﮑﻨـﻢ . . .

ﺗــﻮ ﺭﻭ ﭼــﻪ ﺑـﻪ ﺑـﺎ ﻣــﻦ ﺑـﻮﺩﻥ ؟؟؟

ﺫﺍﺗــﺖ » هرزه « ﭘـﺴﻨــﺪﻩ !

به عشق جدیدتم ازطرفم بگو:کارشاخی نکردی که فقط آشغالی روکه من انداختم دورعین رفتگرجمعش کردی..

و اینم حرف آخر:

جای خالیتو یکی پر میكنه ...

یکی بهتر از تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو^___^

"نباشی هستن " : ﺑــﺎﺱ ﮔﻔــ ...

ﻫـــــــــــــﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﻣﻦ ﺩﻳﮕﻪ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﺮﺑﻮﻁ ﻧﻴــــﺲ

ﺑﻪ ﺟﺰ ﺣـــــــﺎﻟﻢ ..... ﻛﻪ ﺍﻭﻧﻢ ﺍﺯﺕ

ﺑﻬــــَـــــــــﻢ ﻣﻴﺨﻮﺭﻩ!!!

جمعه بیست و یکم شهریور 1393 18:12 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


♡دِلم داغون♡

☜توام با اون☞

⇂زيرِه بارُون⇃

↦رَفتي آروم↤

♞سَرت گَرمُو♞

♝تنم سَردو♝

√لَبات خَندون√

??چشام گريُون??

♥دلت قُرصُ♥

♥دلم ويرون♡

✧چِه حاليم✧

↡زيرِه بارون↡

↷فِرشتَم شـــد↶

↯واسَم حيوون↯

✘بازَم سيگار

♧کِه سوخت آروم♧

جمعه بیست و یکم شهریور 1393 18:11 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


تنها ادامه می دهم در زیر باران

حتی به درخواست چتر هم جواب رد میدهم

میخواهم تنهایی ام را به رخ این هوای دو نفره بکشم

ببار باران من نه چتر دارم نه یار..

جمعه بیست و یکم شهریور 1393 18:10 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


عشق یا هوس
ﺷﺎﮔﺮﺩﻱ ﺍﺯ ﺍﺳﺘﺎﺩﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﻫﻮﺱ ﭼﯿﺴﺖ ؟
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ ﺑﺮﻭ ﻭ ﭘﺮ ﺧﻮﺷﻪ ﺗﺮﻳﻦ ﺷﺎﺧﻪ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻭﺭ
ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻋﺒﻮﺭ ﺍﺯ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ، ﺑﻪ ﻳﺎﺩ
ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﻛﻪ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﻲ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﮔﺮﺩﻱ ﺗﺎ ﺧﻮﺷﻪ ﺍﻱ ﺑﭽﻴﻨﻲ ...
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺑﻪ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ ﺭﻓﺖ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﻲ ﻃﻮﻻﻧﻲ ﺑﺮﮔﺸﺖ .
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﭼﻪ ﺁﻭﺭﺩﻱ ؟
ﺑﺎ ﺣﺴﺮﺕ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻫﻴﭻ ! ﻫﺮ ﭼﻪ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺮﻓﺘﻢ، ﺧﻮﺷﻪ ﻫﺎﻱ ﭘﺮ ﭘﺸﺖ ﺗﺮ ﻣﻴﺪﻳﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ
ﺍﻣﻴﺪ ﭘﻴﺪﺍ ﻛﺮﺩﻥ ﭘﺮ ﭘﺸﺖ ﺗﺮﻳﻦ، ﺗﺎ ﺍﻧﺘﻬﺎﻱ ﮔﻨﺪﻡ ﺯﺍﺭ ﺭﻓﺘﻢ .
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﻫﻮﺱ ﻳﻌﻨﻲ ﻫﻤﻴﻦ !...
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﭘﺮﺳﻴﺪ : ﭘﺲ ﻋﺸﻖ ﭼﻴﺴﺖ ؟
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺳﺨﻦ ﺁﻣﺪ ﻛﻪ : ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﺑﺮﻭ ﻭ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮﻳﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻭﺭ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ
ﻛﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻧﻤﻲ ﺗﻮﺍﻧﻲ ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﺑﺮﮔﺮﺩﻱ ...
ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺭﻓﺖ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﺪﺕ ﻛﻮﺗﺎﻫﻲ ﺑﺎ ﺩﺭﺧﺘﻲ ﺑﺮﮔﺸﺖ .
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺵ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﺍﯾﻨﺪﻓﻌﻪ ﭼﯽ ﺷﺪ ؟ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﺟﻨﮕﻞ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ﺍﻭﻟﻴﻦ
ﺩﺭﺧﺖ ﺑﻠﻨﺪﻱ ﺭﺍ ﻛﻪ ﺩﻳﺪﻡ، ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻛﺮﺩﻡ . ﺗﺮﺳﻴﺪﻡ ﻛﻪ ﺍﮔﺮ ﺟﻠﻮ ﺑﺮﻭﻡ، ﺩﺳﺖ ﺧﺎﻟﯽ
ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ..
ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ : ﻋﺸﻖ ﻫﻢ ﻳﻌﻨﻲ ﻫﻤﻴﻦ !...
ﻭ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﻓﺮﻕ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻫﻮﺱ..

جمعه بیست و یکم شهریور 1393 18:8 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


ب سلامتی پسری ک رفیقشــــــــــ بهش گف اونوروببین گفت:ن ب عشقــــــــــــم قول دادم چشم چرونی نکنم . . رفیقش گفت:دهنتــــــــــــ سرویســـــــــــ اون ورو ببین اون پسره کیهـــــــــــ با عشقتــــــ

جمعه بیست و یکم شهریور 1393 18:7 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


حواسمون باشه دل ادما شیشه نیست که روی اون<ها>کنیم بعد با انگشت قلب بکشیم.. بعد وایسیم اب شدنش رو تماشا کنیم و کیف کنیم!! رو شیشه نازک دل ادما اگه قلبی کشیدی باید مردونه پاش وایستی...

جمعه بیست و یکم شهریور 1393 18:6 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


بـعضے وقتا شُماره یکـے تو گوشیت هست کــﮧ نمیتونے بهش زنگـ بزنے
دلت ـَمـ نمیـآد پاک ـش کنــے
هروقتمـ چشمت بـﮧ اِسم ـش میفتــﮧ دل ـت یـﮧ جورے میشـﮧ
خیلــے دردناکـِ اوטּ لحظـﮧ
میفهمے
دردناکــِ ...

جمعه بیست و یکم شهریور 1393 18:4 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


قمـــار زندگی را به کسی باختم که

" تک " " دل " را با " خشـــت " برید

جریمه اش " یک عمر"" حســــرت" شد!

باخت ِ زیبایی بود!

یاد گرفتم به "دل" ، "دل" نبندم!

یاد گرفتم از روی "دل" حکم نکنم!

"دل" را باید " بُــر" زد جایش "سنگ" ریخت "

که با "خشت" "تک بــُری" نکنند.

جمعه بیست و یکم شهریور 1393 18:3 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


دستهاش رو تو دستش گرفت و با تمام وجودش گفت : تو , تنها عشق من هستی

دختر که خجالت می کشید ، سرش رو پایین انداخت و با صدای آرومی گفت : تو هم , تنها عشق من هستی

پسر که سرتاسر قلبش رو عشق دختر فراگرفته بود ، هر روز با یاد اون از خواب بیدار می شد و روزش رو با اس ام

 اسی که براش می زد شروع می کرد. تمام روزش رو در فکرش بود و هر لحظه دنبال موقعیتی بود که وقت پیدا

کنه تا بهش زنگ بزنه. آرزوهای بزرگ و کوچیک و دور و درازی برای زندگی خودش و عشقش داشت. هر روز یک

 آرزوی جدید به آرزوهای سپید و نقره ایش اضافه می کرد. برای اینکه بتونن یک زندگی خوبی رو شروع کنن سرکار

 می رفت و هر وقت پولش بیشتر از مقدار پس اندازش می شد با حسی عاشقانه یک هدیه دوستداشتنی برای

عشقش می خرید

پسر، یکم کلافه بود ، نمی دونست چی شده ، با خودش می گفت چرا این دفعه که براش کادو خریدم مثل قبل

 خوشحال نشد و مثل قبل ذوق نکرد. همچنان توی این فکرا بود و سردرگم. ۴ سال بود که از آشناییشون می

گذشت و الان دو سه هفته بود که دختر رفتارش کمی سرد شده بود.

دفعه بعد که با هم ملاقات داشتن ، پسر گفت: چی شده؟ احساس می کنم رفتارت تغییر کرده ، اتفاقی افتاده؟

 از دستم ناراحتی؟

- نه، اتفاقی نیافتاده . از دستت ناراحت نیستم. یکم حالم خوب نیست.

- سرت درد می کنه؟ می خوای دکتر بری؟

- نه ، طوری نیست.

- واسه چی حالت بده؟

- نمی دونم. همینجوری.

پسر یکم ابروهاشو تو هم می کشه و میگه:

- آدم که همینجوری نمیشه دو سه هفته حالش بد باشه. خواهش می کنم بهم بگو چی شده

دختر سکوت می کنه و با فنجون قهوه نیم خوردش که روی میز بود بازی می کنه

پسر : منتظرم که بگی چی شده . از من دلخوری؟

- نه

- خوب پس چی؟

- هیچی... می خوام برم خونه . خستم

- باشه . می رسونمت

 

یک هفته گذشت . پسر بیش از پیش کلافه بود . حوصله هیچ کاری رو نداشت . احساس خوبی نداشت. دفعه

بعد که دختر رو می بینه می گه: من می فهمم که یه طوری شده . می خوام بهم بگی چی شده

- خوب...

- خوب بگو . ناراحت هیچیم نباش . تو فقط بگو

- خوب ، ببین..... من دیگه خسته شدم , راستش دیگه احساسی نسبت بهت ندارم.

- چی؟؟!!

انگار که یک قالب بزرگ یخ روی قلبش انداختن . مات و مبهوت دختر رو نگاه می کرد

- آخه یعنی چی؟!!! جدی نمی گی. ما چهار ساله که عاشق همیم. یعنی چی که دیگه احساسی نسبت به من نداری

- ببین، ناراحت نشو. خوب آدم بزرگ می شه، افکارش تغییر می کنه. چهار سال پیش من بچه بودم

- به همین راحتی؟! یعنی اون عشقی که ازش حرف می زدی ، اون احساسات همش کف روی آب بود؟

- من متاسفم ولی دیگه حوصله این ارتباط رو ندارم. برام کسل کنندس... من دیگه می خوام برم خونه. کار دارم.

پسر , دیگه داشت احساس خفگی می کرد ... دنیا روی سرش خراب شده بود . بغض گلوشو فشار می داد.

نفس عمیقی کشید و بدون اینکه به دختر نگاه کنه با لحن سردی گفت : باشه. می رسونمت

احساس می کرد توی دنیای تاریکی داره قدم می زنه . شب نمی تونست بخوابه , حرفهای دختر مثل یه پتک توی

 سرش می خورد.

فردای اون روز وقتی به گل فروشی که همیشه از اونجا برای دختر گل می خرید سر می زنه تا خاطراتشو زنده

کنه . چشمش به اون سمت خیابون میافته و دختر رو می بینه که یک پسر خوش تیپ و خوش قیافه دستش رو

گرفته و دارن راه می رن و مغازه ها رو تماشا می کنن. خودشو سریع می اندازه توی مغازه گل فروشی تا اونا

نبیننش. از پشت شیشه دختر رو نگاه می کنه... احساس سنگینی می کنه . دیگه نمی تونست روی پا وایسته.

 روی صندلی می شینه . باورش نمی شد ... به همین راحتی معشوقش اونو فروخته بود. فکر نمی کرد بعد از

چهارسال عاشقانه عشق ورزیدن به این سادگی نادیده گرفته بشه. باخودش فکر می کرد: یعنی اون قلبی از

سنگ داره؟ آخه چه طور ممکنه اونکه تا همین چند هفته پیش آروم و عاشقانه به من می گفت: تو ، تنها عشق

من هستی ، حالا ..... سرش رو توی دستهاش می گیره . دلش می خواست داد بزنه و به عشقش بگه که

خیلی بی رحمه.

به سمت خونه راه افتاد , مثل مرده ای بود که روی پاهاش راه می ره. قدم می زد و به روبرو خیره شده بود... فکر

 می کرد: چه آرزوهایی که برای زندگی عاشقانمون نداشتم... چه روزهای زیبایی رو که باهم سپری نکردیم...چه

 زحمتهایی که برای عشقمون نکیشدم... چه .... چه ....

دنیا در نظرش سیاه بود. دلش می خواست دیگه نباشه. دیگه نفس نکشه . ولی باید بازهم زندگی می کرد.

زندگیی که شاید دیگه هیچوقت معنای زنده بودن نداشته باشه

شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 15:56 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


وقتی سرکلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون

 منو "داداشی" صدا می کرد .


به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما

 اون توجهی به اين مساله نميکرد .


آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم

 گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما...

 من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .


تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من

 خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه

 نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به

 من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من

 نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما...

 من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .


روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد"

 .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای

 مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به

 جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام

 هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که

 عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من

 گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما...

 من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .


يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ

 التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود

 تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ،

 و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه

 فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم

 گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما...

 من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .


نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله"

 رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش

 متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از

 کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما...

 من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .


سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش

 ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر

 خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون

 نوشته بود :


" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين

 موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام

 فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ...

 هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 14:25 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


چقدر دوست داشتم دیگران حرفهایم را بفهمند

 

و چقدر دوست داشتم نگاه خیس مرا درک کنند

 

چقدر دلم می خواست یک نفر به من بگوید

 

چرا لبخند های تو اینقدر بی رنگ است

 

اما کسی نبود

 

همیشه من بودم و من و تنهایی و این دفتر شعرم...

شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 14:18 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

 
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم


تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟


چطور میتونی بگی عاشقمی؟

 
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم

 
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی 


باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

 
صدات گرم و خواستنیه،

 همیشه بهم اهمیت میدی،

 
دوست داشتنی هستی،


با ملاحظه هستی،

 
بخاطر لبخندت،


دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

 
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت


پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون


عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟


نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم


گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی،

پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

 
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم

 
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم 



اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن

وجود نداره

 
عشق دلیل میخواد؟

 
نه!معلومه که نه!!

 
پس من هنوز هم عاشقتم


عشق واقعی هیچوقت نمی میره


این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره

 
عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

 
"ولی عشق کامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

 
"سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حکم می کنه که چه شخصی در

قلبت باشه

شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 13:53 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


بی وفایی کردی و گفتی نفرین میکنی

گفتم نه، فقط از خدا میخواهم که هیچکس اندازه ی من دوستت نداشته باشه!

هنوزم از خدا میخواهم که هیچکس اندازه ی من دوستت نداشته باشه

  

وقتی اشکهایم بر روی زمین ریخت تو هرگز ندیدی که چگونه میگریم

تو دلم را با بی کسی تنها گذاشتی

و چشمانم را به انتظار نگاهت گریان گذاشتی...خیلی نامردی...

 

سعی کن تنها باشی زیرا تنها بدنیا آمدی و تنها از دنیا خواهی رفت،

بگذار عظمت عشق را درک نکنی، زیرا انقدر عظیم است که تو را نابود خواهد کرد.

شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 13:48 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


زمان ! به من آموخت که :

 دست دادن به معنی رفاقت نیست ...

 بوسیدن قول ماندن نیست ...

و عشق ورزیدن ضمانت

 تنها نشدن نیست ...

شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 13:41 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


خیلی جالبه : از سوسک می ترسیم...

از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمی ترسیم.
از عنکبوت می ترسیم...

از اینکه تمام زندگیمون تار عنکبوت ببندد نمی ترسیم.
از شکستن لیوان می ترسیم..........

از شکستن دل آدمها نمی ترسیم.
از اینکه بهمون خیانت کنند می ترسیم...........

از خیانت به دیگران نمی ترسیم.

شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 13:40 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است

عشق گوش کردن نيست بلکه درك كردن است

 عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است

 عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است

شنبه بیست و پنجم مرداد 1393 12:48 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


عشـق یعنـﮯ:
وقتـﮯ ازت پرسیدن
چـﮧ نسبتـﮯ باهاش دارﮮ؟
سـرت رو بالا بگیرﮮ و شجاعانـﮧ بگـﮯ
“عشقمه” میفهمـﮯ؟
سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 17:6 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


ﺩﺭ ﻣﺮﺩ ﻫﺎ حسی ﻫﺴﺖ ﻛﻪ ﺍﺳﻤﺸﻮ ﻣﻴﺬﺍﺭﻥ ” ﻏﻴﺮﺕ “

ﻭ ﺑﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﺣﺲ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻢ ﻫﺎ ﻣﻴﮕﻦ “ﺣﺴﺎﺩﺕ “

ﺍﻣﺎ…

ﻣﻦ ﺑﻪ ﻫﺮﺩﻭﺷﻮﻥ ﻣﻴﮕﻢ ” ﻋﺸـــــــــــﻖ “

ﺗﺎ ﻋﺎشـــق نباشی

نه غیرتی میشی نه حـســود..

سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 16:58 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


سخـــــــــتــی تــنهــایی را وقتـــــی فــــهمیـــدم
کــ ــه دیــدم مترسکـــــ
ب
ـه کــلاغ میــ ــگویــد:
هرچــقدر دوستـــ ــ داری نوکــ بزن
فقـــط تنهــام نــذار!!!
حالا من اون مترسکم
سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 16:57 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


تنهایی..
تنهایی این نیست که هیچکس اطرافت نباشه!

این نیست که با کسی دوست نباشی!

این نیست که آدمی گوشه گیر و منزوی باشی!

این نیست که کسی باهات حرف نزنه!

این نیست که هیچوقت نتونی خوشحال باشی!

این نیست که کسی دوستت نداشته باشه!

تنهایی، یه حس درونیه!
تنهایی یعنی “هیچکس نمیفهمه حالت بده …
سه شنبه چهاردهم مرداد 1393 16:56 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


خـــودکــشی کـــارِ آسونــیه. . . اگــه مــردی زنـــدگی کُـــن. . . ســـیگارش را مــی گــذارد زیــر لبــش و مـــی گــوید: آتـــیش داری؟! جــواب مــیدم: تــوی جــیــبــم کــه نــه. . . تـــو”دلــــم“چـــرا. . . بــه کــارت مــی آیــد؟؟؟

شنبه یازدهم مرداد 1393 16:40 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


در آغـــوش خودم هستـــم! مـــن خودم را در آغوش گرفتـــه ام…! نه چنـــدان با لطافتــــ نه چنـــدان با محبتــــ… امـــا... وفـــادار….وفـــادار….

شنبه یازدهم مرداد 1393 16:39 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


یــک لبخنـــدم را بسته بندی کرده ام برای روزی که اتفاقی تـــو را می بینم … آنقدر تمـــــــــیز میخندم که به خوشبختــــی ام حســــادت کنـــی … و من در جیب هـــایــــم دست های خالـــی ام را فریب دهـــم که امن ترین جای دنیـــا را انتخاب کرده انــد …

شنبه یازدهم مرداد 1393 16:38 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


اينجا حريم من است حريم قلب کوچکم!


قفس تنهايي من و حرف هاي ناگفته ام...


کسي دلش برايم نسوزد


من اين قفس را دوس دارم و تنهايي ام را


تنهايي...


تنها اتفاق اين روزهاي من است...

شنبه یازدهم مرداد 1393 16:30 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


خــدايــا...!

ايــنــکه مــيــگن از رگ ِ گــردن نـزديـکـتـري

 

و از ايــن حرفـا در ســطح ِ فـَهم و درکِ مــن نـيـسـت!

 

يه دقيقه بيا پايين بـغـلـم کن

شنبه یازدهم مرداد 1393 16:26 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


گراهام بـــل عــــزيز!

 

تلفني که زنـــگ نمي خورد که نيـــازي به اخــــتراع نداشت!!

 

حوصـــله ات ســـر رفته بود،

 

چــــسب قلـــــب اختراع مي کردي

 

مي چسبانديم روي ايـــن ترک هاي قلب صاحب مـــــرده مان

 

و غصـــه زنـــگ نخوردن تلفـــــني که

 

اختراعش نکرده اي را نمي خورديم

شنبه یازدهم مرداد 1393 16:26 |- alone boy -|

_______________ ɪʼᆻ__ɩǫʂţ__ŵɪţʜǫǔţ __ȳǫǔ _________________


aytem.ml