♥♥دل فقط تنها بود♥♥
شرفت ماند پیش من گرو.. کنار او بدون من خوش می گذرد؟ ازچوپان پیری که دیگر توان چوپانی نداشت پرسیدند
: چه خبر ؟ با لحن تلخی گفت : گرگ شد..آن بره ای که نوازشش میکردم....
تنت بوی غریبه میدهد.... و گرنه سگهای محل بی خود پارس نمی کنند.. غروبا میون هفته بر سر قبر یه عاشق کودکان گل فروش را می بینی !؟ می خواهم یک تکه آسمان کلنگی
بخرم ***
دختر کبریت فروش را پرسیدم:کبریت هایت کو میخواهم تمام دنیا را به اتش بکشم,دخترک
گفت: کبریت هایم را نخریدند تمام شد,سال هاست تن میفروشم میخری؟
به چه میخندی تو ؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟ به نام عشق در قرآن تو
جلوی کوه داد بزنی محبت ، برمیگرده محبت...
به چه می خندی تو؟ انگیزه ی جدایی؟ به مفهوم غم؟ به چه چیز؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟ به چه می خندی تو؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟ یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟ به چه می خندی تو؟ به دل ساده ی من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست خنده دار است بخند... چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟ سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریا است؟ نوری از روزنه فرداهاست یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟ نه من دیگر به روی ناکسان هرگز نمیخندم دِگر پیمان عشق جاودانی با شما معروفه های پست هر جایی نمیبندم شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت ز قلب آسمان جهل و نادانی به دریا و به صحرای امید عشق بی پایان این ملت تگرگ ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید شما٬کاندر چمن زار بدون آب این دوران طوفانی بفرمان خدایان طلا٬تخم فساد و یاس می کارید.. شما رقاصه های بی سرو بی پا که با ساز هوس پرداز و افسون ساز بیگانه چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت به بام کلبه فقرو به روی لاشه ی صد پاره زحمت سحر تا شام می رقصید قسم:بر آتش عصیان ایمانی که سوزانده است تخم یاس را در عمق قلب آرزومندم که من هرگز به روی چون شما معروفه های پست هر جایی نمیخندم پای می کوبید و می رقصید لیکن من... به چشم خویش می بینم که می لرزید می بینم که می لرزید و می ترسید از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم که در عمق سکوت این شب پر اظطراب و ساکت و فانی خبرها دارد از فردای شور انگیز انسانی و من... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی کنون خاموش دربندم ولی هرگز به روی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی خندم.. آدم هــا بـرای هــم سنگ تمــام مـی
گذارنــد، همین حالا تا زنده هستم به من هدیه کن! دم از بازی حکم میزنی! پس به زبان “قمار”برایت میگویم ! قمار زندگی را به کسی باختم که تک”دل”را با جریمه اش یک عمر حسرت شد.یاد گرفتم به دل یاد گرفتم از روی دل حکم نکنم ! جایش سنگ ریخت که با خشت تکبری نکند... حکایت ما آدم ها
…
چه دنياي عجيبي ست ! هر وقت حرف ِ دلم را زدم ، دلت را زدم
گریه ام میگیرد... وقتی که میبینم کسی که تمام دنیای من بود...
اکنون این روزها انگار آدم ها پیرمیشوند نه را
نباید در الفبای شهر غربت جستجوکرد.. همینکه عزیزت نگاهش را به طرف کس دیگری کرد، تو دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند گفته بودم مردم اینجا بدند دیدی ای دل ساقه جانت
شکست ان عزیزت عهد و پیمانت شکست دیدی ای دل درجهان یک یار نیست هیچ کس در
زندگی غمخوار نیست دیدی ای دل حرف من بیجانبود از برای عشق اینجا جا نبود
هر گاه
از شدت تنهایی به سرم هوس اعتمادی دوباره میزند،خنجری را که در پشتم فرو رفته در می آورم! میبوسمش ، صیقلی عاشقانه ، اندکی نمک به
رویش ، نوازشش کرده ، دوباره بر سر جایش میگذارم ! از قول من به او بگویید:خیالش
تخت من دیوانه هنوز به خنجرش هم وفادارم…. ... حق با تو بود یه جا باید تموم شه تا کی روزات به پای من حروم شه خزونمون منتظر بهار نیست حق با تو بود رسیدنی تو کار نیست حق با تو بود گذشت دیگه جوونی ستاره و گریه و مهربونی گذشت دیگه از منو تو بهونه دیوونه بازی های عاشقونه یکی بودو یکی نبود باشه برو بود و نبود حق با توه همه کسم من بدم عیب از تو نبود یکی بودو یکی نبود باشه برو بود و نبود حق با توه همه کسم من بدم عیب از تو نبود ...
... به کودکم زبان محبت نخواهم آموخت. نمی خواهم با زبانی منسوخ در میان انسانهای مدرن تنها بماند، نمیخواهم بغض کند و زار بزند، نمیخواهم ساعتها به دور دست خیره شود و پلک نزند. میخواهم شاد باشد، زندگی کند، دوست بدارد! دوست داشته شود! ....
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
MicrosoftInternetExplorer4
من ، پشت سرت به جای اشک یه کاسه آب می ریزم حالا که رفتنی شدی سفر بخیر عزیزم این آخرین خواهشمه مواظب خودت باش اونی که جام و می گیره جوونی تو بزار پاش اسم من و جلوش نیار، بهوونه ای نگیره بهش بگو دوستت دارم بزار برات بمیره عکس من و پاره بکن یه وقت اون و نبینه خجالت از چشام نکش، که عاشقی همینه
یادته یادگاری نوشتی رو دیواری که من و دوسم داری و تنهام نمی زاری حالا می خوایی بری من و بزاری تنها منم بدون تو می شم بی خیال دنیا نکه گله کنم نه اصلا گله ی نیست تو رو بدرقه می کنم با چشم های خیس هر کسی واسه خودش یه خدایی داره نه که نفرینت کنم نه این رسم روزگاره که بی تو همدمم شده قلم و کاغذ تنها چیزی که ازت دارم یه عکس پارست اونم همدمی واسه این دل سادست با اون خاطره هایی که واسم شیرین و تلخه بهت میگم خداحافظ گرچه گفتنش سخت دفتر خاطراتت و تو خلوتت بسوزون یادت نره که کی بودی به دلت هم بفهمون اگه یه روز من و دیدی به روت نیار که دیدی حتی اگه صدات زدم به روت نیار شنیدی کی گفته نفرین می کنم، غصه به تو حروومه خوشبختی تو گل من، همیشه آرزومه ... یک نفر از کوچه ی ما عشق را دزدیده است عشق بازی در خیابان مطلقا ممنوع شد
به حرمـــــت نان و نمکی که با هم خوردیم می خواهم این زخم همیشــــــــــه تازه
بمانـــــــد ........ شیشه ای میشکند دل من سخت شکست
ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر بود؟! شیوه ی دلبری و ناز،اگر سوخت مرا خط و خال و خط و ابروی تو ای مونس جان نارفیق،
از حال گندم بی خبر ماندی که ماندی هر شب رفیق راهم زیبایی های دنیا از آمدن تو پیدا شد ، روزها گذشت و چهره زیبایت در آسمان دلم آفتابی شد دریای زندگی به داشتن مرواریدی مثل تو می نازد ، همه زیبایی های دنیا با آمدن تو می آید و اینگونه زندگی اینگونه چشمانم با دیدن یکی مثل تو عاشق میشود و امروز روز میلاد دوباره تو است ، در این هوای ابری نیز خورشید در لابه لای ابرها به انتظار دیدن تو است… این لحظه قشنگترین ساعت دنیاست ، و این ماه درخشانترین ماه دنیاست که تو را درون تصویر نورانی اش میبیند آ همه جا را سکوت فرا گرفته تا خدا صدای تو را بشنود، صدای دلنشین تو در لحظه شکفتنت ، عطر حضورت فرا گرفته همه زمین را… تو یک رویایی که حقیقت داشتنت معرکه است ، داشتن یکی مثل تو معجزه است ،امروز روز میلاد دوباره تو است … جز این احساسات چیزی در دلم نمانده ، این هدیه تا آخر عمرم در دلم مانده که دوستت دارم و قلبت این شعر عاشقانه را تا آخرش خوانده …. شعری با عطر احساست ، به لطافت دستانت، تویی قطره بارانم که گلستان کرده ای باغ وجودم را و امروز یک روز مقدس است که مدتها به انتظار آمدنش دردهای من جامه نیستند گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
آدمیزاد....
سکوت و صبوریم را به حسابِ ضعف و بی کسی ام نگذار دائـِم گُـفـتي خـيالت تَخـت.. صدا … روزي دروغ به حقيقت گفت : ميل داري با هم به دريا برويم و شنا كنيم حقيقت ساده لوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به كنار ساحل رفتند وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيله گر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عريان و زشت است اما دروغ در لباس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود ای دل از دست رفیق گله دارم که این زخم دشنه اوست که بر سینه دارم نا رفیق،چه سودی بردی از بدگویی ما به هرجا پا نهادی عیان کردی عیب ما اگر صدها بار ببوسی کعبه را نگیرد جای زخم زبان تو را برو ای نارفیق جای دیگر بجوی ز مردی و مردانگی دگر سخن مگوی بدان ای دل ز مردم نادان کنار باید گرفت تنهایی بهتر باشد تا با مردم نادان گفتگو خدایا چه کنم با این دل ریشم نمی دانم ز دست دیگری نالم یا که از خویشم
اسباب بازیهایش را که جمع کردم ...
ماتم برد...
وقتی دلم را میان آنها دیدم...


یه جوون میاد میزاره گلای سرخ شقایق
بی صدا میشکنه بغضش روی سنگ قبر دلدار
اشک میریزه از دو چـشمش مثل بارون وقت دیدار
زیر لب با گریه میگه : مهربونم بی وفایی
رفتی و نیستی بدونی چه جگر سوزه جدایی !
آخه من تو رو می خواستم ، اون نجیب خوب و پاک
اون صدای مهربون ، نه سکوت سرد خاک
تویی که نگاه پاکت مرهم زخم دلم بود
دیدنت حتی یه لحظه راه حل مشکلم بود
تو که ریشه کردی بـا من ، توی خاک بیقراری
تو که گفتی با جدایی هیچ میونه ای نداری
پس چرا تنهام گذاشتی توی این فصل سیاهی ؟
تو عزیزترینی اما ، یه رفیق نیمه راهی
داغ رفتنت عزیزم خط کشید رو بودن من
رفتی و دیگه چه فایده ؟ ناله و ضجه و شیون ؟
تو سفر کردی به خورشید ، رفتی اونور دقایق
منو جا گذاشتی اینجا ، با دلی خسته و عاشق
نمیخوام بی تو بمونم ، بی تو زندگی حرومه
تو که پیش من نباشـی ، همه چی برام تمومه
عاشق خـسته و تنها ، سر گذاشت رو خاک نمناک
گفت جگر گوشه ی عشقو ، دادمش دست تو ای خاک !
نزاری تنها بمونه ، همدم چشم سیاش باش
شونه کن موهاشو آروم ، شبا قصه گو براش باش
و غروب با اون غرورش نتونست دووم بیاره
پا کشید از آسمون و جاشو داد به یک ستاره
اون جوون داغ دیده ، با دلی شکسته از غم
بوسه زد رو خاک یار و دور شد آهسته و کم ک
ولی چند قدم که دور شد دوباره گریه رو سر داد
روشو بر گردوند و داد زد : به خدا نمیری از یاد !!!
.
مردان خانه به دوش
دخترکان تن فروش
مادران سیاه پوش
کاسبان دین فروش
محرابهای فرش پوش
زبانهای عشق فروش
انسانهای آدم فروش
همه را می بینی …. ؟!
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد … !!!
به چه چیز؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟
به چه میخندی تو ؟ نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟
یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد ؟
به چه میخندی تو ؟ به دل ساده من میخندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست ؟
خنده دار است بخند . . .
خداوندا جای سوره ای

خالیست...
که اینگونه آغاز شود: 
وقسم به روزی که دلت را میشکنند و
جز خدایت مرهمی نخواهی یافت...

دکتر علی شریعتی


تو
از
سنگم
کمتری؟؟

چرا لبخند هایت انقدر بی رنگ است؟
اما افسوس… هیچ کس نبود همیشه من بودم و من و تنهایی پر از خاطره…اری با تو هستم، با تویی که از کنارم گذشتی، و حتی یک بار هم نپرسیدی؟
چرا چشم هایت همیشه بارانی است!!!




امــا نـه وقتــی کــه در میانشــان هســتی،
نــــــــه…
آنجــا کــه در میــان خـاک خوابیــدی،
"سنـــگِ تمــام" را می گذارنـد و مــی رونــد !!!
دست گلی را که می خواهی بعد از مرگ برایم بیاوری…
خشت
برید !
دل
نبندم !
دل
را باید بر زد!




حکایت کفشاییه که …
اگه جفت نباشند …
هر کدومشون
…
هر چقدر شیک باشند …
هر چقدر هم نو باشند
تا همیشه
…
لنگه به لنگه اند …
کاش …
خدا وقتی آدم ها رو می آفرید …
جفت هر کس رو باهاش می آفرید …
تا این همه آدمای لنگه به لنگه زیر این سقف ها …
به اجبار، خودشون رو جفت نشون نمی دادند…





منت دیگری را میکشد





به دست
هم
به پای
هم 

غریب
غریبی

با کناری ات
کنار نمی آیم
کنار می روم ……!
این خبر در کوچه های شهر ما پیچیده است
دوره گردی در خیابانها محبت می فروخت
گوئیا او هم بساط خویش را برچیده است
عاشقی می گفت روزی روزگاران قدیم
عشق را از غنچه های کوچه باغی
چیده است
عابری این تابلو را دورمیدان دیده است
یک چراغ قرمز از دیروز قرمز مانده است
چشمکش را هیز چشمی خیره سر دزدیده است
می روم از شهر این دل سنگهای کور دل
یک نفر بر ریش ما دلریشها خندیده است
نــــــــان را تو ببر
که راهـــــــــت بلند است و طاقتــــــــــت
کوتاه نمــــــــــک را بگذار برای من
یک نفر می پرسد
که چرا
شیشه شکست؟
یک نفر میگوید:
شاید این رفع بلاست
دیگری میپرسد
شیشه پنجره را باد شکست؟
هیچ کس هیچ نگفت
غصه ام را نشنید
از خودم می
پرسم:

غمزه ی چشم سیاه تو بیاموخت مرا
صف مژگان همه آراستی از جانب دل
خم ابروی کمان تو سپر دوخت مرا
سر فرو برده چو شمعی به گریبان بودم
شعله ی سرکش عشق تو بر افروخت مرا
من که پر میزد از آهم،غم هستی به
فلک
آهی از سینه برآوردی و پر سوخت مرا
ز تماشای جهان،راه نظر دوخت مرا
دل غم دیده به سرپنجه ی سیمین تو
بود
لب لعل تو غزلهای تر آموخت مرا
مینویسم تا بدانی غرق یک رویای نابم
چهره ام یخ بسته از غم خنده ها قهرند با من
مثل گنجی باد برده مثل نقشی روی آبم
نارفیق از کوله بارم یک نگاه سرد مانده
رعد تشویش از وجودم رنگ آرامش پرانده
من نمی دانم دل من ، تا کجاهایم کشانده
حالیا خاموش و خسته گوشه ای تنها خرابم
نارفیق آدم نماها ، هی کشاندندم به سویی
این میان من مانده ام چون، بغض پنهان در گلویی
می گفت با محبت :
من با تو بیکرانم
پیمان من عمیق است
وقتی خیال خنجر
پشت مرا خراشید
دریافتم که یارم
بدجورنارفیق است..

چشمانت را باز کردی و دنیا غرق نگاه زیبایت شد
با تو زیبا میشود ،

مدی به دنیا و دنیا مات و مبهوت به تو مینگرد ،
به زیبایی چشمانت ، هدیه من به تو در روز میلادت
نشستم …
بهترینم تولدت مبارک
تا زتن درآورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
درد من زمانه است...
غرورش را خیلی دوست دارد،
اگر داشته باشد،
آن را از او نگیرید...
حتی به امانت نبرید...
ضربه ای هم نزنیدش،
چه رسد به شکستن یا له کردن!
آدمی غرورش را خیلی زیاد، شاید بیشتر از تمام داشته هایش، دوست
می دارد؛
حالا ببین اگر خودش، غرورش را به خاطر تو، نادیده بگیرد، چه قدر
دوستت دارد!
و این را بفهم آدمیزاد!
دلم به چیزهایی پای بند است
که تو یادت نمی آید...!
تلنگری بزنی، آوار می شوم....
شکستنی تر از آنم که محتاجِ سنگی باشم...
مَن وَفادآرم..!
وَ مَن چه ساده لوحانه خيآلم
را تَختـے کَردم..
بَرآي ِ عِشق بازے تو بآ ديگرے..!
ترنم چشمه را زمزمه میکرد،
مزگانم اشک هایم را
مزمزه،
،تو،
در ناباورانه ترین گمان
تن ات،
مرطوب اندام
عرق کرده ی
علف های هرز می شد
| www . night Skin . ir |





