کلبه تنهایی

دلنوشته های زیبا

دستهاش رو تو دستش گرفت و با تمام وجودش گفت : تو , تنها عشق من هستی

دختر که خجالت می کشید ، سرش رو پایین انداخت و با صدای آرومی گفت : تو هم , تنها عشق من هستی

پسر که سرتاسر قلبش رو عشق دختر فراگرفته بود ، هر روز با یاد اون از خواب بیدار می شد و روزش رو با اس ام

 اسی که براش می زد شروع می کرد. تمام روزش رو در فکرش بود و هر لحظه دنبال موقعیتی بود که وقت پیدا

کنه تا بهش زنگ بزنه. آرزوهای بزرگ و کوچیک و دور و درازی برای زندگی خودش و عشقش داشت. هر روز یک

 آرزوی جدید به آرزوهای سپید و نقره ایش اضافه می کرد. برای اینکه بتونن یک زندگی خوبی رو شروع کنن سرکار

 می رفت و هر وقت پولش بیشتر از مقدار پس اندازش می شد با حسی عاشقانه یک هدیه دوستداشتنی برای

عشقش می خرید

پسر، یکم کلافه بود ، نمی دونست چی شده ، با خودش می گفت چرا این دفعه که براش کادو خریدم مثل قبل

 خوشحال نشد و مثل قبل ذوق نکرد. همچنان توی این فکرا بود و سردرگم. ۴ سال بود که از آشناییشون می

گذشت و الان دو سه هفته بود که دختر رفتارش کمی سرد شده بود.

دفعه بعد که با هم ملاقات داشتن ، پسر گفت: چی شده؟ احساس می کنم رفتارت تغییر کرده ، اتفاقی افتاده؟

 از دستم ناراحتی؟

- نه، اتفاقی نیافتاده . از دستت ناراحت نیستم. یکم حالم خوب نیست.

- سرت درد می کنه؟ می خوای دکتر بری؟

- نه ، طوری نیست.

- واسه چی حالت بده؟

- نمی دونم. همینجوری.

پسر یکم ابروهاشو تو هم می کشه و میگه:

- آدم که همینجوری نمیشه دو سه هفته حالش بد باشه. خواهش می کنم بهم بگو چی شده

دختر سکوت می کنه و با فنجون قهوه نیم خوردش که روی میز بود بازی می کنه

پسر : منتظرم که بگی چی شده . از من دلخوری؟

- نه

- خوب پس چی؟

- هیچی... می خوام برم خونه . خستم

- باشه . می رسونمت

 

یک هفته گذشت . پسر بیش از پیش کلافه بود . حوصله هیچ کاری رو نداشت . احساس خوبی نداشت. دفعه

بعد که دختر رو می بینه می گه: من می فهمم که یه طوری شده . می خوام بهم بگی چی شده

- خوب...

- خوب بگو . ناراحت هیچیم نباش . تو فقط بگو

- خوب ، ببین..... من دیگه خسته شدم , راستش دیگه احساسی نسبت بهت ندارم.

- چی؟؟!!

انگار که یک قالب بزرگ یخ روی قلبش انداختن . مات و مبهوت دختر رو نگاه می کرد

- آخه یعنی چی؟!!! جدی نمی گی. ما چهار ساله که عاشق همیم. یعنی چی که دیگه احساسی نسبت به من نداری

- ببین، ناراحت نشو. خوب آدم بزرگ می شه، افکارش تغییر می کنه. چهار سال پیش من بچه بودم

- به همین راحتی؟! یعنی اون عشقی که ازش حرف می زدی ، اون احساسات همش کف روی آب بود؟

- من متاسفم ولی دیگه حوصله این ارتباط رو ندارم. برام کسل کنندس... من دیگه می خوام برم خونه. کار دارم.

پسر , دیگه داشت احساس خفگی می کرد ... دنیا روی سرش خراب شده بود . بغض گلوشو فشار می داد.

نفس عمیقی کشید و بدون اینکه به دختر نگاه کنه با لحن سردی گفت : باشه. می رسونمت

احساس می کرد توی دنیای تاریکی داره قدم می زنه . شب نمی تونست بخوابه , حرفهای دختر مثل یه پتک توی

 سرش می خورد.

فردای اون روز وقتی به گل فروشی که همیشه از اونجا برای دختر گل می خرید سر می زنه تا خاطراتشو زنده

کنه . چشمش به اون سمت خیابون میافته و دختر رو می بینه که یک پسر خوش تیپ و خوش قیافه دستش رو

گرفته و دارن راه می رن و مغازه ها رو تماشا می کنن. خودشو سریع می اندازه توی مغازه گل فروشی تا اونا

نبیننش. از پشت شیشه دختر رو نگاه می کنه... احساس سنگینی می کنه . دیگه نمی تونست روی پا وایسته.

 روی صندلی می شینه . باورش نمی شد ... به همین راحتی معشوقش اونو فروخته بود. فکر نمی کرد بعد از

چهارسال عاشقانه عشق ورزیدن به این سادگی نادیده گرفته بشه. باخودش فکر می کرد: یعنی اون قلبی از

سنگ داره؟ آخه چه طور ممکنه اونکه تا همین چند هفته پیش آروم و عاشقانه به من می گفت: تو ، تنها عشق

من هستی ، حالا ..... سرش رو توی دستهاش می گیره . دلش می خواست داد بزنه و به عشقش بگه که

خیلی بی رحمه.

به سمت خونه راه افتاد , مثل مرده ای بود که روی پاهاش راه می ره. قدم می زد و به روبرو خیره شده بود... فکر

 می کرد: چه آرزوهایی که برای زندگی عاشقانمون نداشتم... چه روزهای زیبایی رو که باهم سپری نکردیم...چه

 زحمتهایی که برای عشقمون نکیشدم... چه .... چه ....

دنیا در نظرش سیاه بود. دلش می خواست دیگه نباشه. دیگه نفس نکشه . ولی باید بازهم زندگی می کرد.

زندگیی که شاید دیگه هیچوقت معنای زنده بودن نداشته باشه

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 15:56 توسط alone boy|

وقتی سرکلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون

 منو "داداشی" صدا می کرد .


به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما

 اون توجهی به اين مساله نميکرد .


آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم

 گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما...

 من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .


تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من

 خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه

 نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به

 من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من

 نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما...

 من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .


روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد"

 .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای

 مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به

 جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام

 هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که

 عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من

 گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما...

 من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .


يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ

 التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود

 تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ،

 و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه

 فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم

 گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما...

 من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .


نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله"

 رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش

 متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از

 کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"


ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما...

 من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .


سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش

 ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر

 خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون

 نوشته بود :


" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين

 موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام

 فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ...

 هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 14:25 توسط alone boy|

چقدر دوست داشتم دیگران حرفهایم را بفهمند

 

و چقدر دوست داشتم نگاه خیس مرا درک کنند

 

چقدر دلم می خواست یک نفر به من بگوید

 

چرا لبخند های تو اینقدر بی رنگ است

 

اما کسی نبود

 

همیشه من بودم و من و تنهایی و این دفتر شعرم...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 14:18 توسط alone boy|

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

 
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم


تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟


چطور میتونی بگی عاشقمی؟

 
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم

 
ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی 


باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

 
صدات گرم و خواستنیه،

 همیشه بهم اهمیت میدی،

 
دوست داشتنی هستی،


با ملاحظه هستی،

 
بخاطر لبخندت،


دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

 
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت


پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون


عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟


نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم


گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی برام اونجوری باشی،

پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

 
گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم

 
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم 



اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن

وجود نداره

 
عشق دلیل میخواد؟

 
نه!معلومه که نه!!

 
پس من هنوز هم عاشقتم


عشق واقعی هیچوقت نمی میره


این هوس است که کمتر و کمتر میشه و از بین میره

 
عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

 
"ولی عشق کامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

 
"سرنوشت تعیین میکنه که چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب حکم می کنه که چه شخصی در

قلبت باشه

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 13:53 توسط alone boy|

بی وفایی کردی و گفتی نفرین میکنی

گفتم نه، فقط از خدا میخواهم که هیچکس اندازه ی من دوستت نداشته باشه!

هنوزم از خدا میخواهم که هیچکس اندازه ی من دوستت نداشته باشه

  

وقتی اشکهایم بر روی زمین ریخت تو هرگز ندیدی که چگونه میگریم

تو دلم را با بی کسی تنها گذاشتی

و چشمانم را به انتظار نگاهت گریان گذاشتی...خیلی نامردی...

 

سعی کن تنها باشی زیرا تنها بدنیا آمدی و تنها از دنیا خواهی رفت،

بگذار عظمت عشق را درک نکنی، زیرا انقدر عظیم است که تو را نابود خواهد کرد.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 13:48 توسط alone boy|

زمان ! به من آموخت که :

 دست دادن به معنی رفاقت نیست ...

 بوسیدن قول ماندن نیست ...

و عشق ورزیدن ضمانت

 تنها نشدن نیست ...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 13:41 توسط alone boy|

خیلی جالبه : از سوسک می ترسیم...

از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمی ترسیم.
از عنکبوت می ترسیم...

از اینکه تمام زندگیمون تار عنکبوت ببندد نمی ترسیم.
از شکستن لیوان می ترسیم..........

از شکستن دل آدمها نمی ترسیم.
از اینکه بهمون خیانت کنند می ترسیم...........

از خیانت به دیگران نمی ترسیم.

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 13:40 توسط alone boy|

دوباره خزون اومد نم نم بارون مي زنه تو صورتم

 بوي خاک و نم کوچه مي گه هنوز ديوونتم

رعد و برق فهميده انگار زندگيم شده غم انگيز

دستهاي کي و گرفتي زير باروناي پاييز مي خوام اينجا با تو باشم

 زير باروناي پاييز ولي افسوس

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 13:9 توسط alone boy|

عشق فراموش کردن نيست بلکه بخشيدن است

عشق گوش کردن نيست بلکه درك كردن است

 عشق ديدن نيست بلکه احساس کردن است

 عشق جا زدن و کنار کشيدن نيست بلکه صبر کردن و ادامه دادن است

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مرداد 1393ساعت 12:48 توسط alone boy|

عشـق یعنـﮯ:
وقتـﮯ ازت پرسیدن
چـﮧ نسبتـﮯ باهاش دارﮮ؟
سـرت رو بالا بگیرﮮ و شجاعانـﮧ بگـﮯ
“عشقمه” میفهمـﮯ؟
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 17:6 توسط alone boy|


آخرين مطالب
» 
» قبل از اینکه دیر بشه به عشقت بگو دوسش داری
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 
» 

 Design By : Pichak